اراده کردند و راهی شدند

وحال در دشتهای رزم

به گذشته نگاه می کنند

به برادری که یک شب از همین حوالی کوچید

به پرستوهایی که خونین بال با هم کوچیدند

به لاله هایی که در دل بیابان سرخ و خونین روییدند.

وحال

راهیان نور ،نظاره گرند

لحظه های افتخار را جشن می گیرند

با بغض شادی و غرورآفرینی که در چهره شان پیداست...

خاک را در مشتی گرفته و بو می کنند.

رد پاهای جامانده از برادران خویش را می نگرند

به نخلها... به آسمان ...به غربتی که در تمام دیار نهفته است...