برای راهیان نور (دکتر سعید)


از فرسنگها راه دور، عطر خاکریزها و سنگرهای سرد و گرم شلمچه و اروند و قله های سر به فلک کشیده کردستان به مشام میرسد.


آنجا قطعه زمین معمولی بیش نیست.

آنجا هم مثل هرجای ایران است. خاک دارد و آب و کوه و دشت و بیابان.

براستی چه چیز آنجا را مقدس کرده است!

صداقت، تلاش، مجاهدت، ایثار، اخلاص و خون.
پایداری:دراین ایام تابستون خیلی حال میده به راهیان نور برین اگه رفتین ما رو هم دعا کنید.

ادامه نوشته

عمامه من، كفن من است


در اواخر سال 1359 دولت دستور داد كه منطقه كردستان از كشت مواد مخدر پاكسازي گردد و سپاه پاسداران بهترين عامل براي اجراي اين طرح تشخيص داده شد. شهيد مصطفي رداني‌پور كه در آن زمان در سپاه ياسوج مشغول به خدمت بود، شخصاً وارد عمل شد و شب‌ها با ياري همكارانش به سركشي كشتزارها و مناطق اطراف آن مي‌پرداخت. يك بار كه ايشان براي سركشي به يكي از نواحي رفته بودند، روي پلي به نام قره، اشرار راهشان را سد نموده، اتومبيل‌شان را محاصره كردند. تمام همراهان سخت ترسيده بودند. آقا مصطفي آهسته در ماشين را باز كرد و به سوي محاصره‌كنندگان گام برداشت.

ادامه نوشته

يكي از كله گنده هاي لشكر آمده

گفت و گو ‌رسيد به اين‌جا كه كار براي خدا كوچك و بزرگ و كم و زياد ندارد، قصد اگر الله باشد خوابيدن را هم مي‌گويند عبادت است. شما الان بسياري از بزرگان را مي‌شناسيد كه با آن مقاوم‌ علمي، اخلاقي و سوابق سياسي و مبارزاتي در همين منطقه مشغول خدمت هستند. كم‌تر كسي هم آن‌ها را مي‌شناسد؛ كما اين كه مي‌گويند تازگي يكي از همين كله گنده‌هاي لشكر آمده در گردان و يك مسؤوليت خيلي كوچك قبول كرده.
بعضي كه مي‌دانستند قضيه چي است، زدند زير خنده و او اضافه كرد: شايد براي اين‌كه ريا نشود، بعد يك لبخند زد و گفت: من نمي‌دانم چرا برادرا مي‌خندند.
همه كنجكاو شده بودند كه يعني اين شخص بزرگوار و با اسم و رسم كيه كه آمده و اين همه تواضع كرده و يك كار كوچك گرفته، اين بود كه من به بغل دستي‌ام‌ گفتم: تو مي‌شناسيش؟ آهسته به نحوي كه فقط من بفهمم گفت: تو چه‌قدر ساده‌اي بابا، خودش را مي‌گويد كه كله‌اش مثل هندوانه گرد و بزرگ است.
نگاه كردم ديدم راست مي‌گويد، واقعاً آدم كله گنده‌اي است.
‌ مجله شميم عشق، ص62

ام وهب دفاع مقدس

جنازه‌ شهيد شفاهي را سال‌ها پس از شهادت، توسط گروه تفحص كشف كردند و جهت تشييع جنازه به تهران انتقال دادند.
وقتي مادر شهيد را خبر نمودند شروع به گريه و انابه كرد. سؤال كردند: «مادر چرا بي‌تابي مي‌كني؟» گفت: من براي شهادت فرزندم گريه نمي‌كنم، من براي خودم گريه مي‌كنم كه چرا خداوند هديه‌اي را كه در راه او دادم پس فرستاده، يعني من به اندازه‌ «‌اُم وهب» ارزش نداشتم كه خدا هديه‌ مرا قبول كند؟ من هديه‌اي را كه در راه خدا دادم باز پس نمي‌گيرم.
منبع: كتاب راه ناتمام، ص 95

« وصيت نامه طلبه شهيد سعيد حشمي كلهر »


« بسم الله الرحمن الرحيم »
من المومنين رجال صدقوا ماعاهدو الله عليه فمنم من قضاء نحبه و منهم من ينتظر
احساس مي كنم امان بيانش نتوانم كرد. اي همه چيزم بيادت هستم، بيادم باش كه بي تو هيچ و پوچ خواهم بود. خدايا سپاسم را بپذير.
خدايا : بهترين لذتهاي آخرتي و دنيائي را به من عطاكن و آن لذت بهتريني كه ميدهي در عبادت كردن تو قرار ده.
خدايا : ميدانم آنچه تو ميخواهي ميكني مرا بر آن راهي بگذار كه مصلحت توست.
خدايا : تو جانم داديي و جانم راخواهي گرفت مرا درآن صراطي گذار كه ، هيچگاه در لحظۀ جان دادن غفلت نخورم.
خدايا : به من نعمتها دادي كه نه قدرش رادانستم و نه لياقتش داشتم پس مرا زباني ده كه سپاسگزار تو باشم .

ادامه نوشته

پيام شهيد حبيب ا... همتي


ما خط سرخ شهادت را برانگيخته‌ايم...به اميد آن روز که ادامه دهندگان راه شهيدان در پيشبرد اهداف والاي انقلاب اسلامي کوشا باشند. از تمامي عزيزاني که وصيت‌نامه اينجانب را مي‌خوانند مي‌خواهم مواظب باشيد که از راه اسلام منحرف نشويد... آينده انقلاب براي تکامل واقعي در کشور اسلاميمان روشن است و انشاء‌ا... اين انقلاب به انقلاب حضرت مهدي (عج) متصل خواهد شد، و جهان از ظلم و ستم آزاد خواهد گرديد.

تو که قرار نبود شهيد بشي


کرمانشاه بوديم. طلبه‌هاي جوان آمده بودند براي بازديد از جبهه. 30-20 نفري بودند. شب که خوابيده بوديم، دو سه نفر بيدارم کردند و شروع کردند به پرسيدن سؤال‌هاي مسخره و الکي. مثلاً مي‌گفتند: «آبي چه رنگيه؟».

عصبي شده بودم. گفتند: «بابا بي خيال، تو که بيدار شدي، حرص نخور، بيا بريم يکي ديگه رو بيدار کنيم».
ديدم بد هم نمي‌گويند! خلاصه همين‌طوري سي نفر را بيدار کرديم! حالا نصفه شبي جماعتي بيدار شده‌ايم و همه‌مان دنبال شلوغ کاري هستيم. قرار شد يک نفر خودش را به مردن بزند و بقيه در محوطه قرارگاه تشييعش کنند!

ادامه نوشته

سلمانی در جبهه

نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید کوتاهش می‌کردم مانده بودم معطل توی آن برهوت که سلمانی از کجا پیدا کنم. تا اینکه خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌کند.
رفتم سراغش دیدم کسی زیر دستش نیست طمع کردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

ادامه نوشته

به این میگن اخوند


پیشمرگ‌های کرد که در کنار ما با دشمن می‌جنگیدند، چپ چپ به مصطفی نگاه می‌کردند، باور نمی‌کردند او اهل رزم و درگیری باشد. درگیری تا عصر ادامه داشت. وقت برگشتن، پیشمرگ‌ها تحت تأثیر شجاعت مصطفی، ول کن او نبودند.


شهید مصطفی ردانی پور به سال 1337 در شهر اصفهان متولد شد. ایشان پس از گذراندن دوران نوجوانی تصمیم گرفت به جای تحصیل در هنرستان به حوزه برود. این شد که شهید ردانی‌پور سال اول طلبگی را در حوزه‌ی علمیه‌ی اصفهان سپری کرد. پس از آن برای ادامه‌ی تحصیل و بهره‌مندی از محضر فضلا و بزرگان راهی شهر قم شد و در مدرسه‌ی حقانی به درس خود ادامه داد. ایشان حدود شش سال مشغول کسب علوم دینی بود.

ادامه نوشته

يقين پيدا كردم شهيد خواهم شد


باباجان! اين نامه را در تنهايي شب مي‌نويسم. شبي خواب ديدم كه ما سه نفريم و داريم جنازه‌اي را حمل مي‌كنيم. تن همه ما سپيد بود و جنازه نوراني، اتاق تاريك ما را روشن كرده بود. جنازه را خوب نگاه كردم و بوسيدم.
كسي كنارم بود، از او پرسيدم: «آن كسي كه آن طرف ايستاده و نوراني است را مي‌شناسي؟» پاسخ داد: «او امام موسي بن جعفر(ع) است.»

ادامه نوشته

بسيج ، صداي صلابت

بسيج ، صداي صلابت است و سمبل صبوري ،اسوه صالحان است و آموزگار صابران

صياد دل و چشمه خورشيد(شاهد)

چشم هايت / چشمه خورشيد است

و دست هايت / ستون آسمان

وقتي نمازت / به قنوت مي رسد

و تو دست هايت را / با هزار در هزار عشق


پایداری :یاد صیادلها شهید امیر سپهبد صیاد شیرازی را در این روزها گرامی میداریم.روحش شاد

ادامه نوشته

حرف هاي شهدا ؛ ديروز و امروز ...

ديروز از هرچه بود گذشتيم، امروز از هر چه بوديم
آنجا ، پشت خاکريز بوديم و اينجا در پناه ميز ! ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود ! جبهه، بوي ايمان مي داد و اينجا ايمانمان بو مي دهد ! الهي؛ نصيرمان باش تا بصير گرديم ، بصيرمان کن تا از مسير برنگرديم و آزادمان کن تا اسير نگرديم ...
«شهيد شوشتري»