ما با خانواده فرهانيان در آبادان هم محلي و همسايه بوديم. من با شهيد مهدي فرهانيان همكلاس بودم. خواهرش مريم را هم از همان بچگي مي شناختم. مريم و مهدي هر دو در جنگ به شهادت رسيدند. مريم نشانه يك زن مومنه با جسارت و شجاع بود. طوري كه برخي مردها در مقابل او كم مي آوردند. يادم هست در همان روزهاي محاصره آبادان روزي مي خواستم با هلي كوپتر از ماهشهر به آبادان بروم، از جلسه اي در اهواز بر مي گشتم براي استفاده از هلي كوپتر نياز به صدور مجوزهاي خاصي بود. در ماهشهر مريم فرهانيان را ديدم، سلام و احوالپرسي كرديم. گفتم:ها! اينجا چه مي كني؟
با اشك گفت : مي خواهم بروم آبادان. مجوز پرواز به من نمي دهند.
گفتم: چرا ؟
مريم گفت : مي گويند ورود زن و دختر به آبادان ممنوع است!
من هم رفتم با مسئول مربوطه صحبت كردم، گفت: شما مي توانيد برويد. شما پاسدار هستيد. فرق مي كند، اما اين دختره اون جا چه كار دارد؟
گفتم: ايشان در آبادان زندگي مي كند. خانواده اش آن جاست. برادرش در آبادان شهيد شده! خودش هم امدادگر است. خواهش مي كنم مجوز بدهيد. با هر زحمتي كه بود براي مريم مجوز گرفتم و با هلي كوپتر به آبادان آمد.
«بخشي از كتاب سرباز سال هاي ابري، نوشته عبد الحسين بنادري»
آنچه كه از نظر گذشت مطلبي بود با عنوان خاطره اي از شهيده مريم فرهانيان از وبلاگ «مريم خوبي ها». اين وبلاگ با محوريت شهيده مريم فرهانيان داير شده و در عنوان آن مي خوانيم؛ شهيده مريم فرهانيان شهيده شاخص معركه آبادان. مدير اين وبلاگ خود را با نام «ابريشم» معرفي مي كند. از توضيحات بيشتر درباره اين وبلاگ خودداري كرده و علاقه مندان را براي بهره گيري از مطالب آن به نشانيhttp://www.maryamekhobiha.blogfa.com ارجاع مي دهيم.

منبع :صبح صادق